1- تعريف اميل دورکهيم:
"دين يک نظام منسجم عقايد و اعمال مرتبط با امور قدسي و امور ممنوعه و مطرود است. اعتقادات و اعمال در اجتماعي اخلاقي به نام معبد، معتقدان را متحد مي سازد."
آنچه در اين تعريف واضح است ، اين است که دورکهيم دين را به دو نوع اعمال قدسي( و يا در تعريف اسلامي، اعمال حسنه) و اعمال ممنوعه (اعمال حرام) تقسيم مي کند. امري که در اعتقادات ما مسلمانان پذيرفته شده نيست.چرا که دين ما (اسلام) درباره اعمال مباح هم دستورالعمل دارد و هيچ گوشه از زندگي بشر را وا ننهاده است.
امور قدسي که دورکهيم از آن ياد مي کند، خود درجات دارد که مي توان آن را از باب وجوب و يا استحباب و... تعريف کرد. دورکهيم آنچه که مردم را متحد مي سازد، اعتقادات و اعمال مي نامد که تا حدي درست است و هر چه که ما تعريف کنيم يا جزء اعمال است و يا جزء اعتقادات ولي صرفا مسجد، کليسا و يا معبد، عامل و محل اتحاد مردم مؤمن به يک دين نيست. لااقل در اسلام اينگونه نيست و عوامل بسياري در شرايط متفاوت مي توانند چنين کارکردي را داشته باشند. به عبارت ديگر مسجد تنها رسانه اتحاد اسلامي نيست و باورهاي ديني مسلمانان ، فضا را براي تأثير گذاري ساير رسانه ها فراهم آورده است. از جمله اين رسانه ها مي توان از تظاهرات ها و يا صداي يک رهبر مذهبي در نوار کاست (نوار سخنراني ها و پيام هاي امام خميني پيش از انقلاب اسلامي) نام برد. اگر به جوامع اسلامي امروز مانند ايران و لبنان و فلسطين نگاهي بيندازيم ،مي توانيم رسانه مهم ديگري را نيز ببينيم و آن تشييع پيکر شهداست که پيام هاي بسيار آشکاري را به سراسر جهان ابلاغ مي کند.
اين تعريف دورکهيم که اصل دين را فقط در معبد و نه در اجتماع مي پندارد، نوعي تعريف دين سکولار است. و نشان مي دهد دورکهيم با بررسي همه اديان به اين تعريف نرسيده است.
2- تعريف اسپايرو:
"نهادي شامل الگوهاي تعامل که شکلي فرهنگي قالب ريزي شده اند و موجودات ماوراءالطبيعي که وجود آنها از نظر فرهنگي ، اصولي مسلم انگاشته مي شوند."
تعريف اسپايرو هم نوعي تعريف سکولار از دين است چرا که دين را منحصر به امور فرهنگي (معنوي) مي پندارد و اين جهان فيزيکي و مادي را عرصه جولان دين نمي داند.الگوهاي تعامل در تعريف اسپايرو مجهول است و صرفا عوامل فرهنگي را قالب رفتاري معرفي مي کند. اما اينکه اين تعامل در چه سطحي و در چه جنبه هايي از زندگي است ، نامشخص و مبهم است. لذا اين تعريف، تعريف جامعي نيست.
3- تعريف کليفورد گيرتز:
"دين منظومه اي از نمادهاست که شيوه ها و انگيزه هايي پابرجا، قدرتمند و فراگير در ميان انسان ها ايجاد و تصويري از يک نظم فراگير در هستي ايجاد مي کند و اين مفاهيم را به لباسي از حقيقت مي آرايد به نحوي که آن شيوه ها و انگيزه ها به شکلي انحصاري، واقعي و واقعگرايانه تلقي شوند."
به نظر من اين تعريف از دو تعريف مذکور کامل تر است ولي اشکالاتي در آن به چشم مي خورد که به آن اشاره مي کنم:
1-3: گيرتز دستورات و راهنمايي هاي دين را نماد مي پندارد. در حالي که ما مي دانيم نماد همان سنبل است و هيچ ضمانت اجرايي در زندگي روزمره ندارد. حال آنکه دين براي زندگي سالم بشر در اين جهان نازل شده است و کلمه نماد با انگيزه هاي پابرجا، قدرتمند و فراگير در تضاد قرار مي گيرد. اين تعريف همچنين نظم هستي را به شکل نمادين معرفي مي کند و اين در تضاد با اعتقادات اسلامي است.
2-3: نکته مهم ديگر اينکه گيرتز معتقد است دين مفاهيم خود را به لباسي از حقيقت مي آرايد . يعني مفاهيم آن واقعيت ندارند و صرفا ما تصوري از حقيقت بودن آن در انسان ها به وجود مي آيد.اين بدان معني است که متعهد نبودن به دستورات و مفاهيم ديني ،براي انسان عقابي ندارد و نظام جزا و پاداش صرفا يک امر تخيلي است.
به نظر مي رسد اين تعريف با عقيده مسلمانان و بسياري از پيروان اديان ديگر در تضاد قرار مي گيرد.
از اين جهت اين تعريف را بهتر از تعاريف ديگر دانستم که شايد بتوان از اين تعريف به يک تعريف واقع بينانه تري از دين دست يافت.
شايد اين تعريف من ، تعريف بدي نباشد:
"دين مجموعه اي از دستورالعمل هاي متقن و شيوه ها و انگيزه هاي قدرتمند و فراگير در ميان انسان هاست که نظم فراگير هستي را به انسان ها مي نماياند و به وسيله آن شيوه ها و دستورالعمل ها، زندگي انسان ها را بر اساس نظام جزا و پاداش و در مسير سعادت ،جهت مي دهد."